خود می ببینی که عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم تبر فرو آور و بعد

ورود ناگهانی

سرزده آمد به مهمانی همانی که زمانی...

دستپاچه می‌شوم از این ورود ناگهانی

 

خسته ی راه است و تنها آمده چرتی بخوابد

من غبار آلود در پیراهن خانه‌تکانی

 

مادرم راه اتاقم را نشانش می‌دهد، من

مضطرب از هرچه دارد در اتاق من نشانی

 

می‌نشینم گوشه‌ای از آشپزخانه هراسان

امشب از دلشوره‌ها تا صبح دارم داستانی

 

وای آن نقاشی چسبیده بر در را نبینی

آه! آن تک‌بیت‌های روی میزم را نخوانی

 

آن پرِ لای کتاب حافظ، آن فالِ مکرّر

آن نشانِ لای قرآن، خط دور «لن ترانی»

 

صفحه‌ی آهنگ محبوبش که می‌گفتم ندارم

وای... وای از «یاد ایامی که در گلشن فغانی...»

 

نه! تو را جان همان که دوستش داری کمد را

وا نکن... آن نامه‌ها و شعرهای امتحانی

 

نامه‌های خط خطی با تمبرهای عاشقانه

شعرهایی با ردیف شک‌برانگیز «فلانی»

 

غرق افکارم، اذان صبح می‌گویند، ای وای!

جانمازم! آن دعایی که... نمی‌خواهم بدانی!

 

 

 

 

 

 

شعر از بانو انسیه سادات هاشمی

http://khakestaresard.parsiblog.com/

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۴ساعت 19:35  توسط سید علی انجو  | 

نقش جهان

شب ست و نقش جهان از خیالت آکنده ست

و عطر یاد تو در آسمان پراکنده ست

دلم به رعشه شبیه منار جنبان ست

درون سینه دلم مثل مرغ سر کنده ست

چه اصفهان غریبی چه شهر دلگیری

که سایه هاش به ارواح مرده ماننده ست

چرا به من کمی از صبر تو نمی بخشد

کسی که شوق تو را در دل من افکنده ست

تمام نصف جهان را پیاده پیمودم

که گفته است بیابد کسی که جوینده ست؟

غریب شهر توام بی وفا نمی پرسی

که آن مسافر سرگشته مُرد یا زنده ست؟

مرا به آن طرف خود ببر پل خواجو

که این طرف همه از بی وفایی آکنده ست

زلال عشق تو زاینده رود نیست که باز

شبانه خشک شود عشق رود زاینده ست

*

سفر تمام شد و ماجرا تمام نشد

که عشق در دل عاشق همیشه پاینده ست

غزل از استاد بهروز ياسمي

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۴ساعت 15:29  توسط سید علی انجو  |