خود می ببینی که عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم تبر فرو آور و بعد

ابر در به در


 

 

 

 

همه شب دست به دامان خدا تا سحرم

که خدا از تو خبر دارد و من بی خبرم


رفتی و هیچ نگفتی که چه در سر داری

رفتی و هیچ ندیدی که چه آمد به سرم


گرمی طبعم از آن است که دل سوخته ام

 سرخی رویم از این است که خونین جگرم


کار عشق است نماز من اگر کامل نیست

آخر آنگاه که در یاد توام در سفرم


این چه کرده است که هرروز تورا می بیند؟

من از آیینه به دیدار تو شایسته ترم


عهد بستم که تحمل کنم این دوری را

عهد بستم ولی از عهد خودم می گذرم


مثل ابری شده ام  دربه درِ شهربه شهر

وای از آن دم که به شیراز بیفتد گذرم...

 

 


شاعر : ميلاد عرفان پور

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 14:33  توسط سید علی انجو  | 

ما گاو نداريم  ولى

 

 

 

بد جور به هم ریخته و ترسیده

مادر که دوباره خواب شومی دیده

از بهت و سکوت پدرم می ترسم

ما  گاو  نداریم  ولی  زاییده

 

 

جليل صفر بيگي

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن ۱۳۸۹ساعت 13:2  توسط سید علی انجو  |