خود می ببینی که عشق سر خواهد زد

بر پشت ستم تبر فرو آور و بعد

خاک خوزستان

 

 

 

به یاد مهرهایی که با شتاب به سمت خوزستان می رفتیم تا دوستان پرمهرمان را ببینیم.

شاعر این شعر آن روزها کودکی بسیار مودب و فهمیده بود و امروز انسانی دوست داشتنی و فاضل.

پدر این شاعر بزرگوار مردی بود که مرا از گردابهای زیادی نجات داد. ای کاش می توانستم که هیچگاه از او جدا نشوم.

 

 

 

اگر عاشق شدن کفر است من ایمان نمی خواهم

اگر ایمان به نان بسته است بوی نان نمیخواهم

 

 

بجز  غم میهمانی خانه ام را در نمی کوبد

تمام عمر تنهایم ولی  مهمان نمی خواهم

 

 

اگرچه با چراغم شهر را پیموده ام هر شب

اگرچه خسته ام از دیو و دد انسان نمی خواهم

 

 

سراپا درد دارم درد دارم درد تنهایی

بجز مردن برای درد خود درمان نمی خواهم

 

 

به مرگم راضی ام وقتی تنم خاک وطن باشد

به دور از خاک شهرم عمر جاویدان نمی خواهم

 

 

من اینجا زنده ام حتی به زیر خاک گورستان

میان خاک غربت این بدن را جان نمی خواهم

 

 

زمین و آسمان و کهکشان راه شیری را

به قدر یک وجب از خاک خوزستان نمی خواهم

 

 

 

شعر از : سیدمحمد مهدی شفیعی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۹ساعت 19:20  توسط سید علی انجو  |