تبليغاتX
ما معتقدیم عشق سر خواهد زد

ما معتقدیم عشق سر خواهد زد

ادبی مذهبی

مسابقه

به مناسبت یادروز حافظ رضوان الله علیه می خواستم یه غزل از این شاعر بلند آوازه بذارم

اما حالا که نشده یه مسابقه . . .

اگه گفتید این غزل از کیه ؟؟

خداییش قبل از سرچ توی اینترنت نظر خودتون رو بگیدها :

 

امشب که در کنار منی خفته چون عروس
زنهار تا دریغ نداری کنار و بوس


ای شب بگیر تنگ به بر نو عروس صبح

امشب که تنگ در بر من خفته این عروس

لب بر ندارم از لب شیرین شکرش

گر بانگ صبح بشنوم و گر غریو کوس

یا رب ببند بر رخ خورشید راه صبح

در خواب کن موذن و در خاک کن خروس

یک امشبی که با منی از راه لطف و مهر

جبران شود بقیه ی   عمر ، ار بود فسوس

نا رندم ار بخواهم کاین شب سحر شود

باشد اگر به تخت سلیمانیم جلوس

"
هندی" زهند تا به سر کویت آمده است
کی دل دهد به شاهی شیراز و ملک طوس

 

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 1:33  توسط سید علی انجو  | 

محمد مهدی سیار

 

 

    اول  از همه ي دوستاني كه من به وبلاگ شون ميام و مثل قبل نمي تونم نظر بذارم عذر مي خوام

مدتي سرم شلوغه ببخشيد

 

دوم  یکی از شبهای ماه مبارک افطار منزل شاعر دوست داشتنی "" میلاد عرفان پور "" دعوت بودیم

 

اونجا  با شاعر  دوست داشتنی دیگری که چند سالی بود  عاشق شعرهاش بودم به شکل حضوری آشنا شدم

این شعر زیبا از اوست :

 

سلوک

پس در آغاز -روز خلقتمان- اهل دريا شديم، آب شديم

 دل سپرده به رقص ماهي ها، غرق بازي و پيچ و تاب شديم

 

 

 

موج هايي حقير و سرگردان، ساده و سر به زير و بي طوفان

گاه آسوده گرم خوابي خوش، گاه بيهوده در شتاب شديم

 

 

 

كم كمك چشم و گوشمان وا شد، از زمين رو به آسمان كرديم

چشممان تا به آفتاب افتاد، موج در موج التهاب شديم

 

 

 

بر و رويش قشنگ بود، قشنگ، زلف آشفته اش طلايي رنگ

 ديدنش مست مستمان مي كرد، آب بوديم... پس شراب شديم

 

 

 

جوششي در ميانمان افتاد، هيجاني به جانمان افتاد

 سرمان از هواي او پر شد، بر سر موج ها حباب شديم

 

 

 

موج ها! ماهيان! خداحافظ، آبي بي كران خداحافظ

 دل به دريا زديم و رقص كنان راهي شهر آفتاب شديم

 

 

 

... راهمان سخت شد ولي ناگاه، پايمان سست شد ميانه راه

 آسمان سرد بود لرزيديم، گرم ترديد و اضطراب شديم

 

 

 

سرد شد، يخ زديم... ابر شديم، تيره و ساكن و ستبر شديم

 پي خورشيد آمديم اما، روي خورشيد را حجاب شديم

 

 

 

 

 

ابرها ابر نيستند فقط، صد هزار آرزوي يخ زده اند

 اين كه باريده نيز باران نيست عاقبت از خجالت آب شديم

 

 

                       شعر از :محمدمهدی سیار

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 3:22  توسط سید علی انجو  |