دین گريزی
پدر ومادر من از خدا نمی ترسم!
من از خدای بپای شما نمی ترسم!
از آن کسی که نشسته ست تا مرا بکشد
به دار خشک مجازات ها نمی ترسم
چقدر صبر کنم تا قيامتش برسد
از اين ((بکن))((نکن))اين ادعا نمی ترسم
از آن کسی که فراسوی ابرها جاری ست
از آن ز درد دل من جدا نمی ترسم
ازآن خدا که مرا امر می کند شب و روز
از آن که سير نبوسد مرا نمی ترسم
از آن که سر نکشد تلخکامی من را
به جز به ندبه وحمد وثنا نمی ترسم
به او بگو که خودش را نشان دهدقدری
که من ز هر که نبينم-بجا-نمی ترسم
-----------------
-------------------؟
۰۰۰و گريه کرد و سرش را گذاشت در بغلم
و گفت من ((به خدا))از خدا نمی ترسم!
پروانه نجاتی
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 7:27  توسط سید علی انجو
|
تقدیر چنین بود که پا بسته شوم
از ضرب تبر شکسته و خسته شوم
نفرین که به همنوع خیانت بکنم
حاشا که برای تبری دسته شوم
( محمد علی علیزاده )
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 1:11  توسط سید علی انجو
|
بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سين سفره مان ايمان ندارد
بعد از همان تصميم کبری ابرها هم
يا سيل می بارد و يا باران ندارد
بابا انارو سيب و نان را می نويسد
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی هاست
هی می نويسد اين ندارد آن ندارد
بنويس کی آن مرد در باران ميايد
اين انتظار خيسمان پايان ندارد
ايمان برادر گوش کن نقطه سر خط
بنويس بابا مثل هر شب نان ندارد
شعر از غلامعلی شکوهیان
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 17:11  توسط سید علی انجو
|
خداوند!
به علمای ما
مسوولیت،
و به
عوام ما
علم،
و به
مومنان ما
روشنایی،
وبه
روشنفکران ما
ایمان،
و به
متعصبین ما
فهم،
و به
فهمیدگان ما
تعصب،
و به
جوانان ما
اصالت،
و به
خفتگان ما
بیداری،
و به
بیداران ما
اراده،
و به
دینداران ما
بیم،
وبه
نویسندگان ما
تعهد،
و به
هنرمندان ما
درد،
و به
محققان ما
هدف،
و به
نشستگان ما
قیام،
و به
راکدان ما
تکان،
وبه
خاموشان ما
فریاد،
و به
مسلمانان ما
قرآن،
و به
شیعیان ما
علی،
و به
فرقه های ما
وحدت،
وبه همه ملت ما
همت تصمیم
و استعداد فداکاری
و شایستگی
نجات و عزت
ببخش
دكترعلی شريعتی
"دقیقانمی دانم از کدام اثر دکتر است اگر جایی از آن
ایراد دارد اصلاح بفرمایید "
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 10:11  توسط سید علی انجو
|
دلخسته ام ازاين اتاق چند درچند
يک آسمان چند است اقا بال و پر چند
آقا اجازه عيد يعنی چه. چه روزی ؟
من از پدر پرسيده ام ديروز هرچند
اوهم نميداند حساب روز وشب را
میپرسد از من خواب راحت تا سحر چند
تااينکه سهم هر کسی يک لقمه باشد
اکرم بگو دست پدر تقسيم بر چند
می پرسد از من حاصل عمر خودش را
ميگويمش اندوه ما را ضرب در چند
شعر از غلامعلی شکوهیان
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 15:53  توسط سید علی انجو
|
اگر ای عشق پايان تو دور است
دلم غرق تمنای حضور است
برای قد کشيدن در هوايت
دلم مثل صنوبرها صبور است
مرحوم سلمان هراتی
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 13:57  توسط سید علی انجو
|
نه از مهر و نه از کین می نویسم
نه از کفر و نه از دین می نویسم
دلم خون است میدانی برادر؟!
دلم خون است از این می نویسم!
قیصر امین پور
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:8  توسط سید علی انجو
|
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
ازفکر اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت
کم کم به سطح آینه ام برف می نشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقاشی ام تمام شد وزنگ خانه خورد
من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت
شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
شعر از مهدی نقبایی
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 9:19  توسط سید علی انجو
|
عاقد دوباره گفت:« وکيلم؟...»، پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند: رفته گل ... نه!... گلي گم... دلش گرفت
يعني که از اجازه ي بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل هاي سرد که بي دردسر نبود
اي کاش نامه يا خبري، عطر چفيه اي
رویای دخترانه ي او بيشتر نبود
عکس پدر، مقابل آيینه، شمعدان
آن روز دور سُفره، جز چشمِ تر نبود
عاقد دوباره گفت:« وکيلم؟...» دلش شکست
یعنی به قاب عکس اميدي دگر نبود
او گفت: با اجازه ي بابا... بله... بله
مردی که غير آينه اي شعله ور نبود
شاعر: پروانه نجاتی
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 14:5  توسط سید علی انجو
|
ديگر كبوتران همه مي دانند احوال اين كلاغ سيه رو را
من گرگِ قصه هاي كسي هستم با من چه كار ضامنِ آهو را
اي حلقه ي غلاميِ تان در گوش تو معدنِ طلاي خراساني
با اين وجود نذر تو خواهد كرد مادربزرگ چند النگو را
عاشق دل اش خوش ست به لبخندي زائر دل اش به پنجره ي فولاد
آن قدر گريه كرد كه فهميدند اين خيلِ بي شمار، غمِ او را
چشمان من دخيلِ خراسان ست آن قدر گريه مي كنم آن گونه ...
آن گونه كه نگاه كنند امشب انبوهِ زائرانِ تو اين سو را
مشهد گلي ست سرسبدِ گل ها ديگر به رشت بازنخواهم گشت
آدم كه مي رسد به گلِ نرگس از ياد مي برد گلِ شب بو را
شاعر : آرش پورعلیزاده
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 13:58  توسط سید علی انجو
|