تنهایی ها
بیهوده نه از زیاد و کم حرف زدیم
نه لحظه ای از شادی و غم حرف زدیم
تا صبح من و خدا نشستیم و فقط
درباره تنهایی هم حرف زدیم
ادبی مذهبی
بیهوده نه از زیاد و کم حرف زدیم
نه لحظه ای از شادی و غم حرف زدیم
تا صبح من و خدا نشستیم و فقط
درباره تنهایی هم حرف زدیم
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی
به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت
که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی
مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی
مرا مگو به چه نامی به هر لقب که تو خوانی
چنان به نظره اول ز شخص میببری دل
که باز مینتواند گرفت نظره ثانی
تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت
ز پردهها به درافتاد رازهای نهانی
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت
ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی
مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان
که پیر داند مقدار روزگار جوانی
تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد
ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی
من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم
تو میروی به سلامت سلام من برسانی
عاشقان از گوَن دشت عطش تاقترند
ماهیانی که اصیلاند در اعماق ترند
دوره ی آینگی سر شده یا آینه نیست؟
مردم کوچهی آیینه بداخلاق ترند
واعظا موعظه بگذار که وعّاظ عزیز
به تقلاّی گناه از همه مشتاق ترند
راستی را اگر از نان و خورش نیست خبر
این گدایان ز چه از پادشهان چاق ترند؟
پسران و پدران بیخبر از حال هماند
روز محشر پدران از پسران عاق ترند
بعد از این نام من و گوشه ی گمنامیها
که غریبان جهان شهره ی آفاق ترند
خیلی خوشحال شدم که شنیدم دوست خوبم محمد مهدی سیار دانشجوی بزرگوار دکترای فلسفه
و شاعر گرانقدر
برای کتاب حق السکوت
برنده جایزه کتاب سال در حیطه شعر شده
ضمن تبریک مجدد به او یکی از غزل هایش را با هم بخوانیم:
سیب سرخی سر نیزه ست...
زود بیدار شدم تا سر ساعت برسم
بایداین بار به غوغای قیامت برسم
من به "قد قامت" یاران نرسیدم، ای کاش
لا اقل رکعت آخر به جماعت برسم
آه ،مادر! مگر از من چه گناهی سر زد
که دعا کردی و گفتی به سلامت برسم؟
طمع بوسه مدار از لبم ای چشمه که من
نذر دارم لب تشنه به زیارت برسم
سیب سرخی سر نیزه ست...دعا کن من نیز
اینچنین کال نمانم به شهادت برسم
بعدن نوشته : !
این رو هم ایضن ببینید ثواب داره یا شاید هم صواب
گاریِ سيب فروش سر ميدان افتاد
مرد از جاذبه در بهتِ خيابان افتاد
سيبها ريخت كه از مرد نماند چيزي
جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد
بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد
يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد
يا نه مثل همه ي مردم شيدا شايد
گذرش بر حرم شاه شهيدان افتاد
گره مشكل او دست خدا باز نشد
كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد
او كه عاشق تر از آن بود كه دانا باشد
سر و كارش به همين مردم نادان افتاد
غم نان ، كاش بداني غم نان يعني چه
يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد
آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد
از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد
**
... و شب بعد زمين مرده ي او را بلعيد
جسدش در حرم شاه شهيدان افتاد
گله آرام ميان شب عريان خوابيد
زخم چون گرگ به جان ني چوپان افتاد:
لا لالا برگ گُلُم! شاخه ي بيدُم لالا
يوسفُم دست كدوم گرگ بيابان افتاد؟
***
برف چون حوله اي آرام وسبكبار و سپيد
گرم روي تن عريان زمستان افتاد
برف باريد كه از مرد نماند چيزي
شاعري باز پي قافيه ي نان افتاد
اگرچه تاسوعا و عاشورا گذشته است
و
اربعین هنوز نرسیده است
اما برای گفتن از وفای باوفا اباالفضل
هیچوقت دیر یا زود نیست :
نوشته روي پرچم عزا ابالفضل
خوشا چنين نوشته اي! خوشا ابالفضل!
حسين را نخوانده جز به لفظ مولا
برادر هميشه باوفا ابالفضل
نمي کشد ز دامن امام خود دست
اگرچه دست او شود جدا ابالفضل
نه دست برده با خودش نه چشم و سر را
!چنين شتاب کرده تا خدا ابالفضل
...
شنيده ام که بر لب فرات بودي
!چرا هنوز تشنه اي چرا ابالفضل؟
غم تو با دل برادرت چه کرده
!که دست بر کمر گرفته يا ابالفضل
سالگرد پرکشیدن قیصر است :
جای همه شما خالی مشهد نایب الزیاره تان بودم
با بادها آرام و نامحسوس می آید
بوی خوشی از سمت و سوی طوس می آید
هنگام تطهیر است و باید دل به دریا زد
مرداب تا آغوش اقیانوس می آید
خورشید در دست از حریمت باز می گردد
آنکه به پابوس تو با فانوس می آید
تیر و کمان از دست هر صیاد می افتد
تا بچه آهویی به سوی طوس می آید
خورشید، سر در پیرهن، از سمت «پایین پا»
هر شب سلامی می دهد، پابوس می آید
تسبیح در دست از دل «صحن عتیق» ات ماه
هر صبح با «یا نور و یا قدوس» می آید
این زاغکی که شد دخیل پنجره فولاد
نقاره بردارید که طاووس می آید
دل کندن از دامان تو سخت است و زائر، باز
از شهر تو با اشک و با افسوس می آید...
چوپان باید چه زود باور باشد
با این همه گرگ اگر برادر باشد
باید که پلنگ کاه و سگ جو بخورد
وقتی که رییس مزرعه خر باشد