تبليغاتX
ما معتقدیم عشق سر خواهد زد

ما معتقدیم عشق سر خواهد زد

ادبی مذهبی

سهراب

 قلب این مرد قناری دارد

 چمن سبز گلویش تر باد

 پای فواره ی آوازش

حوض چشمان سر رفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 2:52  توسط سید علی انجو  | 

ابرو آن

امروز  یه غزل از  عراقی میذارم

 

پست بعدی احتمالا از سهراب ...

 باشه ؟؟

 

 

 

 

به یک گره که دو چشمت بر ابروان انداخت

هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت

 

فریب زلف تو با عاشقان چه شعبده ساخت؟

که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت

 

دلم، که در سر زلف تو شد، توان گه گه

ز آفتاب رخت سایه‌ای بر آن انداخت

 

رخ تو در خور چشم من است، لیک چه سود

که پرده از رخ تو برنمی‌توان انداخت

 

حلاوت لب تو، دوش، یاد می‌کردم

بسا شکر که در آن لحظه در دهان انداخت

 

من از وصال تو دل برگرفته بودم، لیک

زبان لطف توام باز در گمان انداخت

 

قبول تو دگران را به صدر وصل نشاند

دل شکسته‌ی ما را بر آستان انداخت

 

چه قدر دارد، جانا، دلی؟ توان هردم

بر آستان درت صدهزار جان انداخت

 

عراقی ار دل و جان آن زمان امید برید

که چشم جادوی تو چین در ابروان انداخت

 

 

                                                منبع : سایت گنجور

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 10:54  توسط سید علی انجو  | 

شعر طنز

 

 

 

گوش کن ای مدیر بعد از این
نور چشمان من حسام‌الدین

به ریاست اگر شدی منصوب
می‌شوی بین مردمان محبوب

بعد از آن‌ می‌شود به ناچاری
سیل تبریک و تهنیت جاری

می‌شود در جریده‌ها اعلان
بغل کل من علیها فان!

حضرت مستطاب والای
یا برادر جناب آقای!

چه شکوهی چه قد و بالایی
چه سری چه دمی عجب پایی

انتخاب شما ربوبی بود
چقدر انتخاب خوبی بود

دلمان شد به نحو بایسته
شاد از این انتخاب شایسته

تا شود خاطر شما ارضا
مخلصان شصت و هشت تا امضا

آگهی از سر تواضع نیست
عرض تبریک بی‌توجه نیست

رفته‌ای زیر بار منت‌شان
در بیا فوری از خجالت‌شان

بعد از آن فکر راه و چاه بکن
توی پرونده‌ها نگاه بکن

مانده حتما هنوز چند عدد
پیرمرد فهیم کار بلد

بحث حیثیت است و بی‌تردید
باید از کار کشته‌ها ترسید

می‌شوند این گروه وقت خطر
دایه‌ی مهربان‌تر از مادر

یا طلب‌کار حق آب و گل‌اند
یا رفیق مدیر منفصل‌اند

سرکشی می‌کنند و استدلال
می‌رود قدرت تو زیر سئوال

باید از ابتدا به آسانی
ریشه‌ی فتنه را بخشکانی

پس بپا کن بپاس خدمت‌ها
جشن تجلیل پیشکسوت‌ها

باطنی هم نشد، تظاهر کن
از همه یک به یک تشکر کن

بعد فالی بگیر با حافظ
بعد از آن هم بگو: خداحافظ!

گر که تعدادشان در آن حد نیست
دو سه تا سکه هم بدی، بد نیست
 
می‌شود با همین تظاهر‌ها
منقرض نسل دایناسورها

می‌شود با سرور و با خنده
 کلک پیرمردها کنده

در محیط اداره مثل خروس
تا توانی عجول باش و عبوس

گر کسی وقت خواهد از دفتر
منشی‌ات با زبان معجزه گر

باید آن شخص را جواب کند
نکند آدمش حساب کند

بی صدا کن موبایل را از رینگ
باش نو ریسپانس تو پیجینگ

بهر کار اداری‌‌ات بگذار
ساعت پنج و شیش صبح، قرار

تا بگویند: عبرت آموز است
چقدر این مدیر دلسوز است

ساعت کاری‌اش ندارد سقف
کرده خود را برای مردم وقف

این چنین وانمود کن که به چوب
کرده‌اندت به این سمت منصوب

به تو با التماس یا تحمیل
داده‌اند آن خرابه را تحویل

یا بگو: توی این پریشانی
من شدم گوسفند قربانی

تا شود خالصانه باورشان
که تو منت گذاشتی سرشان
 
وقت صحبت بکن به حد وفور
انگلیسی برای‌شان بلغور

حرف لاتین اگر که پیش نبرد
عربی هم به درد خواهد خورد

می‌کنند استفاده اهل تمیز
اصطلاحات فلسفی یک‌ریز

کلمات قلمبه در گفتار
دو سه تا محض احتیاط، بیار

این تنعم برای من کافی است
که دلم پاک و نیتم صافی است

پسرم! ای بسا به کسب سمت
از تو گردد دریغ این نعمت

بعضا از این و‌ آن شنیده شده
یا بسا بوده  است و دیده شده

که مدیری به عشوه یا ترفند
شده سرمایه‌دار و دولت‌مند

با کمی چشم‌پوشی از قانون
برده نزدیک چند صد میلیون

با پس‌انداز کارمند فقیر
کرده ویلای خویش را تعمیر

بعد از آن دم به انتقاد زده
به سر کارمند، داد زده 

که چرا با مداد بیت‌المال
روی کاغذ کشیده عکس بلال

آبرو برده از فقیر کذا
که چرا برده از اداره غذا

وای اگر دل شکسته‌ای ‌گاهی
کشد از دل شکستگی، آهی

پسرم گاه می‌شود که بشر
می‌رود از فرشته بالاتر

هم چنین می‌شود که از انسان
به خدا شکوه می‌برد شیطان

از خدا گر نباشد اصلا ترس
آدمی می‌دهد به شیطان درس

من ندیدم به وقت ظلم و ستم
از خدا بی‌خبرتر از آدم

آن سئوال و جواب و آن سر پل
رود از یاد آدمی بالکل

وضع دیروز و بخت خاموشش
همچنین می‌شود فراموشش
 
دل آدم که سرد و سخت شود
دیگر آدم سیاه‌بخت شود

در نهایت سلوک و سیری نیست
پشت آدم دعای خیری نیست

پیش ما نام نیک و نان و تره
خوش‌تر از لعنت و کباب بره
 
پس حساب و کتاب با خود تو

پسرم!

انتخاب با خود تو

 

 

    شعر از :ابوالفضل زرویی نصرآباد


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:53  توسط سید علی انجو  | 

سه رباعی زیبا

 

 

از حال و هوای دشت شالی بفرست

ابر غزلی به این حوالی بفرست

از خطه شیرین لبت امشب هم

یک بوسه سرسبز شمالی بفرست

 

 

 

 

از شاخه پریدنت مرا خواهد کشت

هر گوشه خزیدنت مرا خواهد کشت

ای سیب همیشه سرخ نایافتنی

اندوه ندیدنت مرا خواهد کشت

 

 

 

در ظرف دلم شادی و غم ریخته ای

از غصه زیاد و خنده کم ریخته ای

زیبایی تو که قوز بالا قوز است

هر جا که رسیده ای بهم ریخته ای

 

 

اشعار از : مراد رستمی

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 14:6  توسط سید علی انجو  | 

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ ؟

 

 

 

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست
این خاک چه زیباست ولی خاک وطن نیست

آن دختر چشم آبی گیسوی طلایی
طناز سیه چشم چو معشوقه من نیست

آن کشور نو آن وطن دانش و صنعت
هرگز به دل انگیزی ایران کهن نیست

در مشهد و یزد و قم و سمنان و لرستان
لطفی است که در کلگری و نیس و پکن نیست

در دامن بحر خزر و ساحل گیلان
موجی است که در ساحل دریای عدن نیست

در پیکر گلهای دلاویز شمیران
عطری است که در نافه ی آهوی ختن نیست

آواره ام و خسته و سرگشته و حیران
هرجا که روم هیچ کجا خانه من نیست

آوارگی وخانه به دوشی چه بلاییست
دردی است که همتاش در این دیر کهن نیست

من بهر که خوانم غزل سعدی و حافظ
در شهر غریبی که در او فهم سخن نیست

هرکس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بی شبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست

پاریس قشنگ است ولی نیست چوتهران
لندن به دلاویزی شیراز کهن نیست

هر چند که سرسبز بود دامنه آلپ
چون دامن البرز پر از چین وشکن نیست

این کوه بلند است ولی نیست دماوند
این رود چه زیباست ولی رود تجن نیست

این شهرعظیم است ولی شهرغریب است
این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست


دکتر خسرو فرشید ورد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 2:41  توسط سید علی انجو  | 

قیصر - مولوی

سال هشتاد و هفت من :

هردم دردی از پی دردی ای سال

با این دل پر زغم چه کردی ای سال

رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت

صد سال سیاه بر نگردی ای سال

از این به بعد من انشاالله:

آزمودم عقل دور اندیش را

بعد از این دیوانه سازم خویش را

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 3:16  توسط سید علی انجو  | 

مرغ بهشتی

 

 

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت؟

ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت ؟

 

خوابم بشد از دیده در این فکر جگر سوز

کآغوش که شد منزل آسایش و خوابت؟

 

... هر ناله و فریاد که  کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلند است جنابت ...

 

 

 

 

جناب حافظ (ره)

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 2:41  توسط سید علی انجو  | 

یا من یرسل الریاح بشرا بین یدی رحمته

 

 

ای باد بی آرام ما با گل بگو پیغام ما

کای گل گریز اندر شکر  چون گشتی از گلشن جدا

 

ای فصل با باران ما بر ریز بر یاران ما

چون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما

 

ای نو بهار عاشقان داری خبر از یار ما

ای از تو آبستن چمن وی از تو خندان باغها

 

ای باد های خوش نفس عشاق را فریاد رس

ای پاکتر از جان و جا آخر کجا بودی کجا . . .

 

 

 فکر کنم از مولانا  باشه

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 3:12  توسط سید علی انجو  | 

زمانه

 

 پيامبر (ص)فرمودند:

مزد كارگر را پيش از آنكه عرقش خشك شود بپردازيد.

امام حسن (ع)فرمودند:

زیباترین زیبایی اخلاق زیباست.(حسن ترین حسن خلق حسن است.)

امام رضا(ع) فرمودند:

ابتدا با كارگر قيمت بگذرانيد بعد او را به كار بگيريد.

 

زمانه

 

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم

به طاقتی که ندارم کدام بار کشم

 

نه قوتی که توانم کناره جستن از او

نه قدرتی که به شوخیش در کنار کشم

 

نه دست صبر که در آستین عقل برم

نه پای عقل که در دامن قرار کشم

 

چو می‌توان به صبوری کشید جور عدو

چرا صبور نباشم که جور یار کشم

 

شراب خورده ساقی ز جام صافی وصل

ضرورتست که درد سر خمار کشم

 

گلی چو روی تو گر در چمن به دست آید

کمینه دیده سعدیش پیش خار کشم

 

 

سعدي

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 2:13  توسط سید علی انجو  | 

محرم و صفر



این دو ماه عزیز رو به اتمام است

من امسال نتوانستم مجلس خوبی بروم

کتابی هم نتوانستم بخوانم

این رباعیهای جلیل صفر بیگی حال کربلا دوستانی که تزکیه نکردند(مثل من) رو بیان میکنه :


 

فریاد حسین را شنیدیم همه

از کوفه به سوی او دویدیم همه

رفتیم به کربلا ولی برگشتیم

از شمر امان نامه خریدیم همه

 

 

 

 

 

از بس که بلا سر دعا آمده است

از چارطرف سیل بلا آمده است

هر جا که نگاه می کنی شیطان است

انگار که قحطی خدا آمده است

 

 

شعر از : جلیل صفر بیگی



+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 1:1  توسط سید علی انجو  |